تبليغاتX
نفرین به تنهایی

نفرین به تنهایی

می گويند تو را بهانه نوشته هايم كرده ام

 

می گويند تورا سرچشمه گريه هايم كرده ام

 

می گويند اگر تو نباشي من نيستم

 

می گويند برو تا تنهايي پايان يابد

 

برو تا اين خسته دل باری ديگر جان دهد برای نديدنت...

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387 17:50 توسط آرزو |


قايقی خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب...

دور خواهم شد از اين شهر غريب

كه در آن هيچ كسی نيست كه در بيشه عشق

قهرمانان را بيدار كند

 

قايق از تور تهی

همچنان خواهم راند

نه به آبی ها دل خواهم بست

نه به دريا_ پريانی كه سر از خاك به در می آرند

 

ودر آن تابش تنهایی ماهيگيران

می فشانند فسون از سر گيسوهاشان

همچنان خواهم راند

 

پشت درياها شهريست

كه در آن پنجره ها رو به تجلی باز است

بام ها جای كبوتر هاييست

كه به فواره هوش بشری می نگرند

دست هر كودك ده سه شهر شاخه معرفتيست

مردم شهر به يك چينه چنن می نگرند

كه به يك شعله به يك خواب لطيف

خاك موسيقی حساس تو را می شنود

و صدای پر مرغان اساطير می آيد در باد

 

پشت درياها شهريست

كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحر خيزان است

شاعران وارث آب وخرد وروشنی اند

 

پشت درياها شهريست

قايقی بايد ساخت...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 16:21 توسط آرزو |


tanhaaa

منتظرت میمونم عزیزم

نمیمیرم تا تو بیای

باور کن....

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 13:36 توسط آرزو |


tanha

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 13:22 توسط آرزو |


عابری می گذرد از پل بیگانه ترین نقطه عشق از مکانی که عشق بوی تو را میدهد

مکانی که فقط با یک بار عبور ما که اخرین عبورمان بود بوی تورا گرفته وهنوز هم که هنوزه برای تجلی دادن دلم هر روز از انجا می گذرم تا ارام گیرد . اما باز

دلم بهانه ی تو را می گیرد ومی گوید اخه پس کی میاد و منم هر روز بهانه ای میاورم ولی دیگر دلم به تنگ امده. میگوید دیگر طاغت دوری ندارم وبباز می

پرسد پس کی میاد ومن هم با چشمهای پر از اشک برای اخرین بار می گویم به زودی،به زودی،هر وقت که معنی واقعی عشق را بفهمد...

واسه پیدا کردنت تن به دل صحرا می دم اخه تو رنگ چشات هیبت دنیا رو دیدم

توی هفتا اسمون تو تک ستاره منی به خدا ناز دو چشماتو به دنیا نمیدم

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 13:2 توسط آرزو |


گفتم : خسته ام

گفتي : لا تقنطوا من رحمه الله - از رحمت خدا نا اميد نشيد. زمر/53

گفتم : هيچکس نمي دونه تو دلم چي ميگذره

گفتي : ان الله يحول بين المرء و قلبه - خدا حائل است بين انسان و قلبش انفال/24.

گفتم : غير از تو کسي را ندارم!

گفتي : نحن اقرب اليه من حبل الوريد - ما از رگ گردن به انسان نزديک تريم. ق/16
گفتم: ولي انگار اصلا" منو فراموش کردي!


گفتي : فاذکروني اذکرکم - منو ياد کنيد تابه ياد شما باشم . بقره/152
گفتم: تا کي بايد صبر کرد؟

گفتي: و ما يدريک لعل الساعه تکون قريبا - تو چه ميدوني شايد موعدش نزديک باشد . احزاب/63


گفتم : تو بزرگي و نزديکيت براي من خيلي دوره,تا اون موقع چيکار کنم؟

گفتي: واتبع ما يوحي اليک واصبر حتي يحکم الله - کارهائي که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه. يونس / ۱۰۹

گفتم: خيلي خونسردي, تو خدائي و صبور, من بنده ات هستم وظرف صبرم کوچک .... يه اشاره کني کارم تمومه

گفتي: عسي ان تحبوا شيئا" و هو شر لکم- شايد چيزي که تو دوست داري به صلاحت نباشه. بقره/216

گفتم: انا عبدک الضعيف الذليل ... اصلا" چطور دلت مياد؟

گفتي: ان الله بالناس لرئوف رحيم- خدا نسبت به همه مردم مهربونه بقره/143
گفتم: دلم گرفته

گفتي: بفضل الله و برحمته فبذلک فليفرحوا ـ مردم به چي دل خوش کردن،

بايد به فضل و رحمت خدا شاد بود
گفتم: اصلا" بي خيال توکلت علي الله

گفتي: ان الله يحب المتوکلين - خدا اونائي رو که توکل ميکنن خیلی دوست

داره .آل عمران/159

khodaaa

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 12:46 توسط آرزو |


هنوز عاشقترینم ای تو تنها باور من

بغیر از با تو بودن نیست هوایی در سر من

هنوز عطر تو مونده در فضای خانه من

هنوزم بیقراره این دل دیوونه من

بی تو حدیث عشقو دیگر باور ندارم

جز با تو بودن آرزویی در سر ندارم

میپیچه عطر خاطره در خلوت شبهای من

تکرار اسمه قشنگت شده عادت لبهای من

فراموشم نکن...فراموشم نکن...

tanha

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 12:18 توسط آرزو |


رفتي گفتي خاطراتت جاي من واست مي مونه

 

كاشكي مي موندي و ميديدي دلم از دوريت مي خونه

 

كاش انقد دوست نداشتم كه بگم بي تو نميشه

 

كاش دلت سنگي نبود و دل من مثل يه شيشه

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 12:9 توسط آرزو |


مرگ امشب...!!

آرام آرام می بارد !!

ونگاهش پاورچین پاورچین.....

بدون زدن ضربه ای به در...

 در آغوش خیس تنهایی ام آرام می گیرد

و من سبک بال تر....!

از همیشه در کنج خلوت دیوانگی ام اینبار

حقیقت نیستی را بو می کشم...!!

در فراق نبود جرعه ای...!!

با تبسمی سرد اما شیرین...!!

جام مرگ را سر کشیده...!!

و جرعه ای آب هیهات که

فرسنگها تا گورستان خیال فاصله ست.........!!!

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386 15:57 توسط آرزو |


ترجمه كن حرفهايم را...

ترجمه كن تنهاييم را...

ترجمه كن بي تو بودن را...

ترجمه كن روزهاي سخت زندان را...

اي تويي كه سرتاسر زندان وجودم را گلباران كرده اي...

ترجمه كن با من بودن را..

اي تويي كه هرگز با من نبودي...

ترجمه كن عشقم را كه حتي باري فرصت گفتنش را ندادي....

بارها و بارها خواستم بگويم بي تو هيچم...

اما بارها گفتي نگو...

هم اكنون كه تنها مانده ام به كه بگويم دوستت دارم؟

به كه بگويم تا باور كند تو نيز عشقم را مي خواهي؟

به كه بگويم تو نيز صدايم را مي شنوي.....

پس بيا تا بگويم تو نيز هستي...

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386 15:49 توسط آرزو |


مسافر

با رفتنت مسافر جاده رو تشنه كردی

جاده نفس نداره اگه تو بر نگردی

شب دراز قصه خمیازه زمینه

فاصله ی نفس ها فقط یه نقطه چینه

توی رگبار مصیبت من دلخوش بهارم

تو اوج خستگی هام خیالی از تو دارم

می گیره انتظارت تلخی لحظه هامو

نیاز ساده ی من جاده و بارون وتو

خاموشی شب سرد پایان خستگیمه

نگاه تو همیشه امید زندگیمه

شعر تلخ کنایه برام معنی نداره

حقیقت پیش رومه دور درخت حصاره

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386 15:46 توسط آرزو |


همچون روز روشن بر من هویداست
که در پی مسیر زندگیت روانه خواهی شد
و شاید هیچگاه منی در خاطرت نماند...
و من بی شک هرجا که باشم .
نشانی از تو دارم که با تو بودن را برایم تداعی می کند..
آن روز یا تو مسیر زندگیت را
تغییر می دهی ...
یا زندگی با من بودنت را دستخوش تغییر می کند ...
تو می روی و من با لبخند بدرقه ات خواهم کرد...
من می مانم و کوله باری از احساس تنهایی ...
می مانم ...
باز هم مثل همیشه...
تنهای تنها...

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 21:14 توسط آرزو |


بهترینم سلام همچنان به یاد خنده هایت زنده ام

زنده ام با یاد حرف هایت...

زنده ام به امید اینکه روزی بیایی و تنهایی ام را از من بگیری...

بهترینم فریاد می زنم پس گوش کن!

من تنهایم...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386 19:11 توسط آرزو |


این روزها هر وقت به تو فکر میکنم

به تصویر کبوتری میرسم که در میان درختی ناشناخته نشسته است

در زیر باران یک ریز....

گاه در اوهامم تو را میبینم که با دو بسته سیگار

- در برزخ-دنبالم میگردی -بگذریم!

همچنان حالم خوب نیست!

احساس میکنم شکست خورده ام

در زمان و در عرض !از که ؟

صحبت از کس نیست! نمیدانم.... احساس میکنم

نفس سرد مرگ را بر گردنم احساس میکنم

گاه به سرم میزند که خانه را به آتش بکشانم !تا او را بسوزانم....

ولی بدترین وتابلو ترین جلوه خودخواهی غرور است

مدام دلم میگیرد ! میدانم ذهنت انباشته از این گلایه های تکراری است

چرا دیگر زمین هرگز باران بر خود ندیده

هیچ علف خشکی با باد نرقصید ؟

میسازیم و ویران میکنیم !

انسان موجود خوبی نیست

marg

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386 14:25 توسط آرزو |


DESIGN BY :MINOS X


صفحه نخست
پست الکترونيک




نوشته هاي پيشين

فروردین 1387

اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386



پيوندها

لحظه زيبا
tofaleh
تنهایی، بدبختی، بیچارگی
فرشته زمینی
خدا_عشق_اميد
باز باران می بارد
حسابداری ومدیریت
alone boy


    تعداد بازديدها:

منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com